امروز که انباری رو مرتب می کردم، یه طناب پیدا کردم، یه طناب نارنجی خوشرنگ. دخترک که طناب رو دید خیلی خوشش اومد، انگار که یه اسباب بازی گرون قیمت پیدا کرده. با اصرار ازم خواست که بازش کنم. همونطور که داشتم بازش می کردم، فکری به نظرم رسید. گفتم بیا یه بازی، بعدم طناب رو مثل دو تا خط موازی روی زمین پهنش کردم، به دخترک گفتم: فکر کن این یه جوب پر از آبه که باید از روش بپری و بعد از هر بار پریدن فاصله رو بیشتر می کردم. بعد از اینکه حسابی بپر بپر کرد، فاصله طناب ها رو به همدیگه نزدیک تر کردم و کمی  هم مسیرش رو پیچ و تاب دادم. این بار گفتم: این یه جاده پر پیچ و خمه که باید از توش عبور کنی و بعد از هر بار که از بین طناب رد می شد، فاصله رو کمتر می کردم. فکر کردم دیگه خسته شده، ولی دوست داشت بازم بازی کنه. پس طناب ها رو به هم چسبوندم و گفتم این طناب بندبازی سیرکه که بین دو تا میله بسته شده. باید از روش عبور کنی وگرنه از اون بالا پرت می شی پایین. گفت: من پرت نمیشم و با نهایت تمرکز شروع کرد به راه رفتن روی طناب. گفتم: به نظر میاد خیلی برات راحت بود. با افتخار گفت: معلومه. گفتم: پس من سخت ترش می کنم. طناب رو برداشتم و یه تعدادی گره زدم و دوباره روی زمین انداختم. گفتم حالا باید بدون اینکه به پایین نگاه کنی از روی طناب راه بری و تعداد گره هایی رو هم که زیر پات حس می کنی، بشماری. اولش یه کم قاطی می کرد. وقتی برای شمردن تمرکز می­ کرد، می افتاد و وقتی حواسش می رفت به درست راه رفتن، یادش می رفت بشمره. کلی با هم خندیدیم ولی بالاخره موفق شد. بازم اصرار داشت که بازی کنه ولی برای امروز دیگه کافی بود.


 به این فکر می کردم که چرا ما آدم ها خیلی از اوقات مبنای ارزش­ گذاشتن هامون فقط مادیه. یه طناب به نظرمون بی ارزشه چون قیمتی نداره و به خیلی از چیزها اهمیت می دیم چون گرون قیمت اند حتی اگه کاربردی برامون نداشته باشن. حتی خیلی از ما، آدم ها رو هم از روی پول، مقام، مدرک و ... قضاوت می کنیم. در حالی که بچه ها به خاطر دست نخورده بودن فطرتشون، گاهی وقتا خیلی بهتر از ما تشخیص می دن، همونطوری که اصرار دخترک بازی های مفید امروز ما رو رقم زد...

 

منتشر کننده: الو مامان

تاریخ انتشار: 27 بهمن 1394
تعداد بازدید: 15301 بار