امروز نشسته بودم توی اتاق، پاهایم مثل همیشه دست به دست هم داده بودند تا گهواره‌ای باشند برای خواب آرام ظهرگاهی‌ات...و من لالایی بر لب، چشم دوخته بودم به باریکه  نوری که از لای پرده، خودش را کشانده بود داخل و روی فرش لم داده بود!

توی ذهنم مدام با خودم‌ مرور می کردم، خودم را، مادری‌ام را، تو را و رابطه‌مان را.

توی این فکر بودم که من دارم تو را رشد می دهم‌یا تو مرا؟!

آخر راستش را بخواهی، باید اعتراف کنم الآن که به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم با آمدن تو انگار من هم‌بزرگ‌تر شده‌ام و هرچه تو از آن نوزاد نحیف و رنجور روزهای اول فاصله گرفتی، مراهم از آن آدم کم صبر و شاید هم مغرور و خودخواهی که بوده‌ام دور کردی!

قبلا فکر می‌کردم قرار است خدا نوزادی به من بدهد تا رشدش بدهم، اما حالا فهمیده‌ام انگار خدا ما را واسطه  رشد هم خواسته! تو هم نادانسته داری مرا رشد می‌دهی و این‌ها معجزات مادری است!

مادری، آدم را عمیق و صبور می‌کند، چیزی شبیه دریا...

مادری، آدم را می‌رویاند، مثل پیچک...

مادری، آدم را آرام می‌کند،آرام‌بخش می کند، مثل مهتاب...

من...دست‌هام انگار قد کشیده‌اند...

از وقتی پنج تا انگشت کوچک دور یک انگشتم پیچید...

هرچند که...

باید رها شوی و خودت را بسپاری به امواجش ...

وگرنه این اتفاق‌ها یا نمی‌افتد،یا می‌افتد و تو نمی‌بینی‌شان....

القصه، دوست خوبم! شمایی که در فکر مادر شدن‌هستی، اگر این فکرها سراغت آمد که مدتی دست نگه دارم، خودم را رشد بدهم بعد اقدام کنم، این تجربه  من و بعضی دوستانم است. مادری خودش رشد دارد برایت...

فقط ایمان بیاور به معجزه  این پنج انگشت کوچکی که می‌پیچد دور انگشتت...


منتشر کننده: الو مامان

تاریخ انتشار: 11 اسفند 1394
تعداد بازدید: 42694 بار