اینکه بچه‌ها تا چند سال اول، قدشان کوتاه است و دستشان به بعضی چیزها نمی‌رسد، تا قبل از سه سالگی خوب است و بعد از آن، کمی دردسرساز است...

مثل خانوم کوچولوی ما که توی خانه، دستش به بعضی چیزها نمی‌رسید و از این بابت، دلخور بود...

دوست داشت خودش از آبسردکن یخچال آب بریزد برای خودش، دوست داشت دستش به کلید لامپ‌ها برسد، دوست داشت در یخچال را باز کند و یا وقتی من روی کابینت، درحال حاضر کردن مقدمات غذا و کیک و شیرینی و... هستم بتواند کارم را تماشا کند ،دوست داشت وقتی پدرش زنگ در را می‎زند، دستش برسد و خودش آیفون را بردارد و به پدرش سلام کند و در را برایش باز کند...

حالا چند وقت است که همه این خواستنی‌ها برایش مقدور شده، آن‌هم با خرید یک صندلی سبک لاکی که خودش می‌تواند جابه‌جایش کند و زیر پایش بگذارد و دستش برسد به چیزهایی که تا به حال نمی‌رسید...

برایم جالب است احساس قدرتی که به او دست داده و ذوقی که از چشم‌هایش می‎ریزد، دیگر اجازه نمی‌دهد من برایش آب بریزم یا چراغ اتاق را برایش روشن کنم...

مدام صدایم می‎کند تا دست از کار بکشم و بروم و تماشایش کنم که دستش چقدر بالا می‌رسد ...

و چه گرانبهاست این صندلی که برای دختر ما حکم نردبان را دارد، از آن بالا می‌رود و از این بالا رفتن، لذت می‌برد!

داشتم فکر می‌کردم به این صندلی نردبان شده برای دخترم، به خودم و نردبان‌هایی که می‌توانم داشته باشم...

فکر کردم خدا هم انگار، گاهی زیر پایمان نردبان می‌گذارد تا دستمان برسد به بلنداها، بتوانیم از شاخه‌های بهشتی عبادت‌های شبانه، میوه تقرب بچینیم...

رجب... شعبان... رمضان... از این نردبان‌ها استفاده کنیم، به جاهایی می‎رسانندمان که در حالت عادی دستمان نمی‌رسیده...

القصه... نگاه کردن به بچه‌ها و حالاتشان خیلی  وقت‌ها برای آدم ذکر است، درس است...

گاهی داشته‌هایمان را به یادمان می‌آورند و گاهی با ذات بکر و دست نخورده‌شان به ما درس‌های خوبی می‎دهند...

کافیست کمی نگاهمان به آن‌ها را تغییر دهیم...

منتشر کننده: الو مامان

تاریخ انتشار: 04 خرداد 1395
تعداد بازدید: 11949 بار