null

در درون هر مادر، بخش کودکانه‌ای در کنار بخش بزرگسال و در تضاد با آن وجود دارد.

مادری می‌گوید: «مثل این است که دکمه‌ای را فشار می‌دهند و ناگهان من تبدیل به یک بچه می‌شوم. آن وقت دیگر هیچ کنترلی بر رفتارم ندارم. واقعاً خجالت‎آور است.»

حتماً برای بسیاری از مادران پیش می‌آید که وقتی فرزندانشان در مقابل خواسته‌های آنها می‌ایستند، تبدیل به یک بچه 5 ساله خشمگین می‌شوند اما ظاهراً این پسرفت، مربوط به دوران کودکی‌، بخش گریزناپذیر مادر بودن است.

از طرف دیگر، صمیمیت شدید بین مادر و کودک باعث می‌شود هر دو مرکز توجه و نیاز یکدیگر شوند؛ اما همین نزدیکی شدید مادر به کودک، باعث فراخوانی جنبه‌های کودکانه شخصیت مادر نیز می‌شود. غلبه بخش کودک در مادر معادل از دست رفتن کنترل او بر شرایط است.

وقتی مادر به این صورت، کنترل خود را بر اوضاع از دست می‌دهد، مضطرب و گاهی خجالت‌زده می‌شود. یعنی بخش بزرگسال مادر می‌خواهد او کنترل رفتار و خشم خود را داشته باشد اما بخش کودکانه او می‌خواهد مثل فرزندانش وارد معرکه شود.

همین مسئله باعث عذاب وجدان مادر می‌شود. مادر فکر می‌کند که قرار است وقتی کودکان آشفتگی ایجاد می‌کنند، او برقرارکننده نظم باشد. بنابراین مادری که فریاد می‌زند یا چیزی را می‌شکند، به‎شدت احساس پشیمانی می‌کند.

بچه داشتن و با بچه‌ها بودن، تضاد بین بخش بزرگسال و کودکانه مادر را عمیق‌تر می‌کند. این که مادر با این تضاد چه می‌کند، به مجموعه‌ای از عوامل بستگی دارد: از امکانات بیرونی گرفته تا خصوصیات شخصیتی.

مادری که امکان کمک گرفتن از اشخاص دیگر را داشته باشد، لحضاتی که نمی‌تواند از خشم کودکانه خود خارج شود، می‌تواند مراقبت از کودک را به یکی از اطرافیان که به او اطمینان دارد، واگذار کند و مدت کوتاهی از او فاصله بگیرد. این کار باعث می‌شود توان فکر کردن و کنترل شرایط را دوباره به دست بیاورد.

در عین حال همین توانایی بچه شدن، باعث می‌شود مادر بتواند از بودن در کنار فرزندانش و بازی با آنها لذت ببرد.

گروهی از مادران هستند که از اینکه نمی‌توانند گاهی بچه شوند، احساس بدی دارند.

یکی از آنها می‌گوید: «از اینکه بعضی کارها را با فرزندم انجام بدهم واقعاً لذت می‌برم. ما می‌توانیم ساعت‌ها با هم نقاشی کنیم. ولی بدترین تجربه برای من پارک بردن اوست. نمی‌توانم هیچ لذتی از آن ببرم. حتی لذت او برایم بی‌معنی است.»
این گونه مادران، کسانی هستند که از دوران کودکی خود، خاطره خوشی ندارند، پس هیچ تمایلی به بازگشت به آن دوران ندارند. اینکه دوباره دنیای کودکی را با تمام شدت هیجانی آن تجربه کنند یا حتی اینکه کارهای کودکانه انجام دهند، برایشان سخت و گاهی غیرممکن است.

برخی از تعالیم روانشناسی توصیه می‌کنند که مادران، نقش فعالی در بازی‌های کودک داشته باشند اما همه مادران در یک طیف قرار نمی‌گیرند. بعضی از آنها بازی با فرزند را فعالیتی خلاق می‌دانند که بسیار لذت‌‌‌بخش است.

مادری می‌گوید: «بازی با بچه‌ها مرا جوان نگه می‌دارد.»

null

مادر دیگری می‌گوید: «وقتی با پسرم بازی می‌کنم، بچگی از دست رفته‌ام را دوباره تجربه می‌کنم.»

گروه دیگری از مادران، علاقه‌ای به بازی با فرزندانشان ندارند. مادری از این گروه می‌گوید: «حتی وقتی بچه بودم، اهل بازی کردن نبودم. الآن هم نمی‌توانم با بچه‌هایم بازی کنم.»

برخی مواقع هم دلایل ساده‌تری برای این موضوع وجود دارد. مادری که هم کارهای خانه را به عهده دارد و هم بیرون از خانه شاغل است، اغلب حوصله بازی کردن ندارد.

رسیدن به خانه به معنای پایان کار نیست، بلکه آغاز شیفت دوم است. برای این مادران هر کاری بهتر از بازی کردن است، حتی غذا پختن و نظافت خانه.

مادری می‌گفت : «حداقل موقع انجام کارهای خانه، می‌توانم فکر کنم.»

به هر حال باید در تصویر مادری که در تمام زمان‌ها و مکان‌ها به‎طور ثابتی فقط بزرگسال است، تجدیدنظر کنیم. در این تصویر، مادر، الگوی منطقی بودن و صبر است. او باید در هر لحظه کنترل کامل بر خود و موقعیت داشته باشد اما چنین استانداردی به علت دور بودن از واقعیت، فقط برای مادران اضطراب و عذاب وجدان ایجاد می‌کند.

مانند هر وضعیت دیگری، بچه‎شدن مادر نیز لایه‌های مثبت و منفی را با هم دارد. اگر چنین وضعیتی دائمی نباشد یا منجر به ایجاد جنگ قدرت، رقابت و حسادت عملی بین مادر و فرزند نشود، مادر می‌تواند از توان نهفته در پسرفت‌های گاه و بی‎گاه خود استفاده کرده و رابطه خود را با فرزند بهبود دهد.

وقتی مادر حمله‌های خشم کودکانه پیدا می‌کند، وضعیتی پیش می‌آید که نمی‌تواند خشم خود و کودک را مدیریت کند. به همین دلیل، کودک احساس امنیت خود را از دست می‌دهد.  این عدم امنیت باعث احساس اضطرابی می‌شود که کودکان مختلف، به شیوه‌های متفاوتی به آن واکنش نشان می‌دهند.

برخی از کودکان موقتاً احساساتشان را نشان نمی‌دهند اما برخی دیگر بیشتر ابراز ناآرامی می‌کنند تا جایی که گه‎گاه اتفاقات ناخوشایندی روی می‌دهد.

کودک نیاز دارد مادر را در کنترل شرایط، مسلط ببیند. وقتی رفتار مادر نشانی از این کنترل در خود ندارد، دنیای کودک تبدیل به مکانی خطرناک می‌شود. آیا این به آن معنا است که باید به هر ترتیبی، جلوی رفتارهای کودکانه مادر گرفته شود؟ مسلماً خیر!  بروز این قبیل رفتارها اجتناب‎ناپذیر است اما این مهم است که مادر با چه شدتی و هر چند وقت یک بار، دچار چنین لغزش‌هایی می‌شود.

متأسفانه مادرانی وجود دارند که فکر می‌کنند نباید رفتارهای کودکانه‌شان را کنترل کنند. این گروه مبنا را بر این می‌گذارند که هر زمانی، هر احساسی دارند، می‌توانند آن را به‎طور کامل نشان دهند. نتیجه عملی چنین باوری این است که فرزندان آنها به‎طور کلی احساس نمی‌کنند که مادر توان مراقبت از آنها را دارد. پس با حس ناامنی شدیدی بزرگ می‌شوند که گاهی جلوی تجربیات آزاد و سازنده کودکی را می‌گیرد.

بنابراین نکته‌ای که اهمیت دارد این است که این رفتار تبدیل به الگوی رفتاری مادر با کودک نشود. با این وجود، تا وقتی مادر رفتار کودکانه داشته باشد، کودک به‎طور موقت احساس امنیتش را از دست می‌دهد.

می‌توان از این وضعیت نیز استفاده سازنده کرد. مادر می‌تواند آسیب وارد شده به کودک را از طریق رفتارهای مناسب، جبران نماید. به این ترتیب، کودک نیز در خود ظرفیت جبران کردن پیدا می‌کند. جبران کردن یکی از مفاهیم مهمی است که کودک می‌تواند در ارتباط با مادر فرا بگیرد و بعد‌ها از آن استفاده کند.

نکته این است که خشم در روابط نزدیک، حتماً پیش می‌آید اما در نهایت به دلیل اینکه دوست داشتن در این روابط بیشتر است، افراد سعی می‌کنند از طریق حرف‎زدن یا کارهای محبت‌آمیز، خشم خود را جبران کنند.

عذرخواهی صادقانه، توضیح علت‌ها یا انجام یک کار محبت‌آمیز بعد از بروز خشم، نمونه‌هایی از اقدامات جبرانی هستند. به این ترتیب، کودک مهارت‌های جبرانی پیدا می‌کند، بدون اینکه احساسات او یا مادر مسدود شده باشند.

کودکان گاهی تلاش می‌کنند مادر خود را تا سر حد جنون عصبانی کنند و بسیاری اوقات، مادران در چنین موقعیت‌هایی واقعاً عصبانی می‌شوند اما مهم است که وجود این احساس، انکار نشود.

کودک حالت احساسی مادر را دقیقاً می‌فهمد. اگر مادر در مورد احساسات خود صادق نباشد و آن را انکار کند، مثلاً بگوید: «نه! عصبانی نیستم!» کودک به واقعیت احساسات خودش نیز شک خواهد کرد. این مسئله اثرات ناخوشایندی بر سیستم روان کودک در حال رشد خواهد داشت.

 بیان این که «بله، الآن عصبانی‎ام! بعداً صحبت می‌کنیم.» با تأیید واقعیت موجود، فاصله لازم را برای تفکر، کنترل و جبران فراهم می‌آورد.

منتشر کننده: الو مامان

تاریخ انتشار: 29 تیر 1395
تعداد بازدید: 45484 بار