null

سلام. من شیرم. تا حالا مزه من رو امتحان کردین؟ می‎خوام امروز قصه یه روز قشنگ رو براتون بگم.

اون روز وقتی از خواب بیدار شدم و چشم‎هامو باز کردم، دیدم یه دست اومد و من و دوستامو هل داد تو یه قابلمه بزرگ. قابلمه کم‎کم گرم و گرم‎تر شد. من و دوستام، گرما رو خیلی دوست داریم. شروع کردیم به بالا و پایین پریدن که زودتر گرم بشیم.

بعد که حسابی گرم شدیم، یه خاله مهربون اومد و ما رو دوباره هل داد تو یه پارچ بزرگ و گفت: «خب الآن می‎ریم پیش بچه‌ها.» 

ما خیلی خوشحال شدیم. چون قرار بود بریم تو دل یه عالمه بچه مهربون که کمک کنیم بزرگ بشن‌.

هرچی به بچه‎ها نزدیک‎تر می‎شدیم، صدای خنده‎هاشون بلندتر می‎شد.  ما احساس کردیم که بچه‎ها هم از دیدن ما خوشحال شدن‌.

یکی از خاله‎ها گفت: «وای بچه‎ها شیر هم اومد. کی دوست داره کمک کنه شیر رو تو لیوان بریزیم؟» 

هانیه جلو اومد و گفت: «من. من بریزم.»  

هانیه اول همه لیوان‎های سبز دوستاش رو، روی میز چید. بعد پارچ رو از خاله گرفت و ماها رو هل داد توی لیوان‎ها. حالا هر کدوم تو یه لیوان بودیم.

هانیه با خوشحالی سمت من اومد و گفت: «آخ‎جون! شیر.»

بعد لیوان رو برداشت تا بخوره. منم منتظر بودم برم تو دهان هانیه. فقط یه کم مونده بود برسم که هانیه لیوان رو روی میز گذاشت. اخم کرد و گفت: «اه، این چه شیریه‌؟  چقدر بدمزه بود!»

وقتی هانیه اینو گفت، من خیلی ناراحت شدم‌ و گفتم: «ینی ما خوشمزه نیستیم؟»

خاله گفت: «هانیه جان این شیرها خیلی خوشمزس ولی شاید شما دوسش نداشته باشی. می‌خوای خودمون یه شیری درست کنیم که شما هم دوست داشته باشی؟» 

هانیه گفت: «چه جوری؟» 

خاله گفت: «خب بیا بریم ببینیم تو آشپزخونه چی داریم که بتونیم شیرمون رو خوشمزه‎تر کنیم.» 

هانیه لیوانی که من و دوستام با ناراحتی توش بودیم رو برداشت و همراه خاله به آشپزخونه برد. در کابینت‎ها رو باز کرد و گفت: «خاله فک کنم پیدا کردم‌. اینجا عسله. می‎تونم از اینا بریزم تو شیرم.»

خاله گفت: «آره خیلی فکر خوبیه. می‎تونیم یه شیر طلایی داشته باشیم.» 

هانیه با خوشحالی مقداری عسل رو با قاشق برداشت و داخل لیوان ریخت.  یهو کلی دوست طلایی پیش ما اومدن. ما خیلی از دیدن دوست‎های جدید خوشحال شدیم. دست‎هامون رو به هم دادیم تا همراه هم به سمت دهان هانیه بریم.

هانیه لیوان را برداشت و همه ما رو هل دااد تو دهانش. ما هم سُر خوردیم و سُر خوردیم و رفتیم تو دهانش.

ما صدای خنده هانیه رو می‎شنیدیم و خوشحال بودیم که هانیه، دوست‎های سفید و طلایی رو خیلی دوست داشت.

منتشر کننده: الو مامان

تاریخ انتشار: 15 شهریور 1395
تعداد بازدید: 37090 بار