null

وقت ناهار بود. چند نفر از بچه‎ها با کمک همدیگر سفره را پهن کردند. بعد یکی‎یکی بشقاب‎های‎شان را از آشپزخانه گرفتند و سر سفره نشستند.

ناهار، استانبولی داشتیم اما محمدامین مثل همیشه، سر سفره نیامد. روی میز نشسته بود و مشغول بازی با ماشین‎هایی بود که روی میز قرار داشت.

کنارش رفتم و گفتم: «شما پلو نارنجی دوست نداری؟»

محمدامین بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «پلو نارنجیه چیه دیگه؟ منظورت استامبولیه.»

گفتم: «پس دیدی چی داریم. فکر کردم اصلاً ندیدی. نمیای بخوری؟»

گفت: «نه، دوست ندارم.»

یک بشقاب خالی برداشتم، با ماست یک آدمک با یک شکم خیلی‎بزرگ کشیدم.

بشقاب را جلوی محمدامین گذاشتم و گفتم: «این یه آدمه که خیلی گشنشه. چقدم دلش بزرگه. الآن من این استانبولی‎هارو می‎دم بخوره.»

بعد یک قاشق پر کردم و توی دل آدمک ریختم. خواستم قاشق دوم را پر کنم که محمدامین دستم را گرفت و گفت: «نه‎نه خودم می‎خورم. خودم می‎خوام بخورم.»

قاشق و بشقاب را از من گرفت. همه غذایش را روی آدمک ریخت و گفت: پناین‎جوری می‎شه ماست و پلو. خیلی خوشمزه میشه.» و همه آن را خورد.

به یاد داشته باشیم:

  • گاهی کودکان به خاطر سرگرم بودن به بازی، تمایلی به غذا خوردن ندارند.
  • با استفاده از نقاشی و قصه، کودکان را به غذا خوردن تشویق کنیم.

منتشر کننده: الو مامان

تاریخ انتشار: 26 اسفند 1395
تعداد بازدید: 46893 بار