null

مادر و کودک از لحظه تولد، به نوعی با مسئله جدا شدن از یکدیگر مواجه هستند. وقتی کودک شروع به جدا شدن می‌کند، هویت مادرانه نیز تغییر می‌کند. مادر از کسی که باید سر و گردن کودک را نگه دارد، تبدیل به مادری می‌شود که باید کالسکه را هل بدهد، بعد تبدیل به مادری می‌شود که باید دست کودک را نگه دارد، بعد تبدیل به مادری می‌شود که باید برایش دست تکان بدهد و بعد تبدیل به مادری می‌شود که باید منتظر باشد تا دستش را بگیرند.

جدا شدن مادر و فرزند معمولاً ترکیبی از ترس و رهایی با خود به همراه دارد. بخش خشمگین مادر، او را در فرآیند جدا شدن کمک می‌کند اما درست به همین دلیل که جدا شدن یک لایه پرخاشگرانه در خود دارد، می‌تواند جدایی را بیش از حد، خطرناک کند.

مرحله جدا شدن مادر و فرزند برای هر دوی آن‎ها از این نظر سخت است که احساس رهاشدگی، دوست‎داشتنی نبودن و بد بودن، ایجاد می‌کند. بسیاری از مادران عمیقاً نگران این هستند که کودک تاب جدایی از آن‎ها را نداشته باشد. این نگرانی معمولاً به سرعت به کودک انتقال داده می‌شود. کودکان چنین مادرانی، بیشتر دچار اضطراب جدایی خواهند شد. از طرف دیگر، وقتی جدایی، بیش از حد، ترسناک باشد، ممکن است مادر تبدیل به برده کودک خود شود. در واقع این بردگی در این جهت است که هم مادر بتواند همچنان احساس درونی خوب‎بودن، داشته باشد و هم بچه، ترس جدا شدن را تجربه نکند.
نکته مهم این است که حتی در چنین شرایطی که مادر به‎دلیل آن‎که می‌خواهد فقط خوب باشد، نمی‌گذارد بچه از او جدا شود، باز هم نفرت مادر در صحنه وجود دارد. تنها تفاوت این است که چسبیدن به فرزند، مانند یک سد، عمل می‌کند و نمی‌گذارد که این نفرت، به‎طور آگاهانه تجربه شود. اگر مادر به بخش پرخاشگرانه حس خود نسبت به فرزند، آگاه باشد، آن را کنترل می‌کند و می‌گذارد که فرزند از او جدا شود. حتی در این راه تلاش می‌کند، اضطراب‌های کودک را آرام کند و او را تجهیز می‌کند تا بتواند برود و در نهایت زندگی خود را بسازد.

جدا شدن از مادریکی از عوامل مهم و تأثیرگذار در این فرآیند نیز رابطه مادر با مادر خود است. مادرانی که در کودکی، جدا شدن از مادر خود را معادل رها شدن و دوست‎داشتنی نبودن معنا کرده‌اند، نمی‌توانند فرزند را در کسب استقلال، کمک نمایند.

برای این گروه از مادران، هر نوع تلاشی در جهت جدا کردن فرزند، احساس اضطراب، بد بودن و عذاب وجدان ایجاد می‌کند. به همین دلیل، واکنش‌های معکوس از خود بروز می‌دهند تا حدی که گاهی حتی برای دقایقی کوتاه، از فرزند دور نمی‌شوند. این الگوی مادر، در بسیاری از موارد، کودک را دچار مشکلاتی مانند اختلال خواب یا وابستگی‌های رفتاری شدید خواهد کرد.

اما صرف نظر از سن فرزند، مادر، همیشه مادر است. با وجود این، باید مادر هم رشد کند، اگر چه نوع رشد او با رشد کودک تفاوت دارد. تا زمانی‎که مادر این مسیر رشدی را طی نکند، نمی‌تواند از کودک جدا شود و رشد طبیعی کودک دچار اختلال خواهد شد.

مسئله وقتی پیچیده‌تر می‌شود که به این بعد رفتاری، یک بعد روانی هم اضافه کنیم. برخی مادران در ظاهر می‌توانند از فرزند خود جدا شوند اما در همان زمان، از نظر روانی مشغول کنترل بیش از حد موقعیت هستند. به‎عنوان مثال، در روز چند بار با مدرسه یا مهدکودک تماس می‌گیرند، به کودک اجازه کسب مهارت‌های ارتباط با همسن و سال‌هایش را نمی‌دهند و اصولاً بیش از حد لزوم، می‌خواهند تمامی مسائل فرزندشان را حل و کنترل کنند. در لایه‌های عمیق‌تر روانی، برای این نوع مادران، سخت است که فرزند را انسانی مجزا و مستقل از خود ببینند. به همین دلیل، طوری عمل می‌کنند که انگار کودک بخشی از وجود آن‎هاست نه یک فرد مجزا. البته قرار نیست که کودک از امنیت رابطه با مادر محروم شود یا ناگهان به دنیای بیرون پرتاب گردد!
مادر می‌تواند فرآیند جدایی را طوری مدیریت کند که کم‌کم ولی با پیوستگی، اتفاق بیفتد تا اضطراب کمتری برای هر دو طرف داشته باشد. تنها در این در این صورت است که کنترل و مدیریت این مسائل برای او امکان‌پذیر می‌شود.

منابع: «مادر خوب، مادر بد» نوشته نهاله مشتاق، انتشارات مهر و ماه نو، 1390 .

منتشر کننده: الو مامان

تاریخ انتشار: 30 آذر 1395
تعداد بازدید: 4508 بار